دخترعزیزم مهدیسدخترعزیزم مهدیس، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره
مهرسانازممهرسانازم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

ماه وخورشید مامان وبابا

بازی های مهرسا ناز نازی با باباحامدومهدیس گلم

سلام گل دخترهام امروز نیمه اردیبهشت مهرسا نازنازی  15روز دیگه باید شروع کنم بهت غذا بدم خدا کنه غذا خور خوبی بشی 2روز هم هست که فقط دلت بازی میخواد کلا من وباباحامد از دستت خل شدیم انقدر بابا ظهر باهات بازی کرد قبل از ناهار کلی حال کردی مهدیس گلم هم  فقط براشما حرف بزنه شما بخندی قربون اون خندهات بشم که دل ما ضعف میره برا خنده هات دوتا عکسم بزارم برات از کارهای امروز که بابا حامد باهات کرد چادر نماز ابجی مهدیس سرت کردیم نمکی شدی که نگو الانم برم تا بعد بای بای دلم به خنده های شما خوشه  الهی خدا هیچ وقت این خوشی رو نگیره ...
15 ارديبهشت 1392

خاطرات 11 اردیبهشت روز تولد مهدیس وروز مادر

سلام گل دخترهای مامان وباباما تصمیم گرفتیم این روز برا مهدیس گلم تولد بگیریم آخه شما روز تولد حضرت زهرا به دنیا اومدی  جیگر مامان  دیدم اگه با این تولدت برات تو پیش دبستانی جشن بگیریم بیشتر خوشحال میشی برا همین بهت که گفتیم خیلی ذوق کردی من هم با خانم معلمت  در میان گذاشتم وقرار شد در این روز جشن برگزار کنیم صبح زود از خواب پاشدی از ذوقی که داشتی اولم بابا رو بیدار کردی باباحامد بهت گفته بود زود پاشدی رفتی توبغلش یه خرده دراز کشیدی منم پاشدم تا تورو دیدم کلی از دستت خندیدم بعد هم صبحانه رو اماده کردم صبحانه رو خوردی وبعد من موهاتو سشوار کردم لباست رو پوشیدی مهرسا هم از سروصدا ما بیدار شده بود اونم سریع اماده کردم راه افت...
14 ارديبهشت 1392

کارهای تولد مهدیس

روز سه شنبه فقط کارهای تولد مهدیس خانم میکردیم از بعدازظهر شروع کردم پفیلا درست کردن کلی هم خسته شدم ولی ارزش داشت اخه مهدیس جونم شما کلی ذوق میکردی بابت این که برات توپیش دبستانی تولد گرفتیم کلی هم کمکم کردی تو بسته بندی پفیلاها با گذاشتن بادکنک ها ونگه داشتن مهرسا نازنازی که کلی هم گریه میکرد افتاد بود رو اون دنده که من رو فقط بغل کن اگه خودت مهدیس جونم نبودی چه میکردم با این مهرسا قلقلی خلاصه شب هم بابا حامد اومد و مهدیس گلم رو بامهرسا نازنازی بردتون حمام این روز هم گذشت تا بنویسم از خاطره های تولدت مهدیس جونم ...
12 ارديبهشت 1392

موتور سواری مهرسا نازنازی

سلام گل دخترها از روز یکشنبه تا امروز نتونستم بیام براتون بنویسم روز دوشنبه که تا بعازظهر خونه بودیم بعد رفتیم خونه مامانی  خاله الهه اومد براش لوازم تزیین بردیم برا تولد یاسمن اخه خودمون لازم نداشتیم تولد مهدیس رو قرار تو پیش بگیریم لازم نمیشد دم غروب هم رفتیم با مامانی وخاله بیرون بعد هم اومدیم دم مغازه بابا حامد تا بیایم خونه باباحامد ماشین نداشت دوتا ماشین ها دست شاگرداش بود مجبور شدیم با موتور بیایم خونه موتور سواری مهرسا نازنازی برا اولین بار کلی هم کیف کردی به خاطر همین مهدیس راه میره میگه دختر موتوری چطوری توهم نازنازی من کلی ذوق میکنی دختر موتوری چطوری ...
12 ارديبهشت 1392

روزهای خوب بهاری

سلام دخترهای گلم چند روزی وقت نداشتم بیام براتون بنویسم این چند روز سرم شلوغ بوده روز پنجشنبه که بعد ازظهر خونه بودیم جمعه هم تا بعد ازظهر خونه بودیم بعد رفتیم برا کادوئی عمه هاتون (مرضیه وانسیه)ماشین رخت شویی دستی خریدیم مهدیس خانم نازم شما که کلی ذوق داری بابت این که دیگه دور برت پر میشه از هم بازی با مهرسا ودختر عمه های جدیدتون میخواید خونه باباجون کولاک کنید هههههههههه  مثل خونه مامانی که میریم با غزل وحسنا وحلما ومهرسا با بودن محمد حسین دیگه آدم خل نشه خیلی خلاصه که بعد از خرید هم باباحامد رفت برامون  بستنی مورد علاقه شمارو خرید خوردیم برامن هم فالوده شیرازی با بستنی سنتی که عاشقشم ولی مهرسا نازنازی افتاده بودی رو دنده چ...
8 ارديبهشت 1392

اخ که خیالم راحت شد

سلام گل دخترهای  من این چند وقت در گیر کارهای مدرسه مهدیس هستم اخه مهدیس گلم میخوام اسمت رو اگر بشه بنویسم مدرسه شاهد از طریق جانبازی عمو ابراهیم امسال کلاس اولی میشی خانم طلا مهرسا خانم شما تا امروز بیقراریات ادامه داشت تا این که بردیمت دکتر خودت (محمد حسین مرندیان)تا نوبتمون شد دکتر گفت چی شده همه چی توضیح دادم قبل از این که معاینه کنه دکتر گفت بچه تب کرده گفتم نه ؟گفت بی قراری میکنه پاهاش رو سیخ میکنه نمیخواد شیر بخوره از اون سینه گفتم آره .گفت دوش شیرت زیاده گفتم آره .گفت سینه ات رو چنگ میندازه گفتم بله گفت خانم بچه ات باهوش بازیش شروع شده هی چیزی شم نیست اذیت نکنش اون سینه ام نمیگره اگر هم شیر خودت بد بود که با قاشق یا تو خواب نمی...
5 ارديبهشت 1392

بازهم یه کار جدید از مهرسا

سلام نازنازیهای مامان امروز هم مثل هرروز سرم شلوغه فقط اومدم بنویسم مهرسا خانم صبح حدود ساعت 10وربع روتخت ما خوابیده بودی تازه چشمات رو باز کرده بودی داشتی از خودت اداواصول در میاوردی بابا حامد وآبجی مهدیس هم نبودن یهو متوجه شدم قل خوردی وروشکم افتادی             دیروز هم هی سعی میکردی ازاین حرکات انجام بدی باباحامد متوجه شد بود ولی انگار میترسیدی ولی امروز کامل برگشتی روشکم خوابیدی وحدود5دقیقه خوابیده بودی ولی بعد شروع کردی به نق زدن منم برتگردوندم وقتی مهدیس گلم اومدی از کلاس برات تعریف کردم کلی ذوق کردی ابجی مهرسا هم شما رو میبینه کلی برات دست وپا تکون میده کلا این چند وقت ...
3 ارديبهشت 1392

کارهای جدید مهرسا نازنازی

سلام گل دخترام امروز هم خیلی وقت ندارم فقط اومدم بنویسم مهرسا خانم نازنازی از دیروز تا حالا یاد گرفته دور خودش خوابیده میچرخه اولین بار هم مهدیس گلم شما متوجه شدی من رو صدا کردی گفتی مامان ابجی رو منم کلی ذوق کردم انشالا کارهای جدید مهرسا خانم از این به بعد میام مینویسم عاشقتونم ...
2 ارديبهشت 1392